
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ضمن هرآن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم و دل بسوی
نه باده در صبوی
که تر کنم گلوی به یاد آشنا من
ستاره ها نههفتند در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
خودمو گول میزنم توی دورنگی
نمی خواستم ببینم دل سنگی
می دیدم داشتی یواش یواش میرفتی
اما خواستم خوش باش تو زرنگی
هی میگفتم دل خوش فردا می مونم
واسه موندن تو بودی تنها بهانهم
هی میگفتم به خودام همش خیاله
همه اینها حرفها یه شوخی می دونم
....
من همونیم که بودم
تو داری عوض میشی
من همونیم که بودم
تو داری عوض میشی

وقتی تنها شده بودم, تو نشستی توی قلبم
وقتی زخمی شده بودم, تو بودی مرهم دردم
توی اوج بي كسی ها, تو شدی همه كس من
وقتی غمگين شده بودم, تو شدی دلواپس من
وقتی كه ترانه هاموبرای تو می نوشتم
تو فقط می فهميدی, توي شعرهام چی نوشتم
تو واسه دلخوشی من از همه دنيا گذشتی
واسه آرامش قلبم, در كنار من نشستی
اگه تو هرگز نبودی, من از غصه می مردم
آن زمان که خورشيد قلب من برای هميشه غروب کرد
آن زمان که خونی که در رگهايم جاری بود برای هميشه خشکيد
آن زمان که لبهايم برای هميشه بسته شد
آن زمان که افکارم من را تنها در ميان آسمان رها کردند
آن زمان که تنها جسمم از ميان رفت روحم به پرواز در آمد
آن زمان من مرده ام
وشب هنگام برای يک بار و آخرين بار من را در خوابت ببين
ببين که چگونه تمام استخوانهايم و تمام افکارم در گمنامی وتنهايی پوسيدند
و من از ميان رفتند
و آن لحظه من تنها يک چيز دارم
و آن خداوند يکتاست که بيشتر از هميشه به او نزديک شده
اما آنگاه مطمين باش
که برای اولين بار از نبودن تو شادانم و افسوس گذشته را نخواهم خورد
زيرا در نبود تو خداوند را در کنار خود احساس می کنم

ميخوام برای چشمات، ستاره قربونی کنم
برای شام مهتاب، شهرو چراغونی کنم
ميخوام ميونه دستات، دستامو نقاشی کنم
برای با تو بودن، عشقمو حکاکی کنم
ميخوام برای فردا، يه آسمون بسازيم
به نيت دلامون، برای هم ببازيم
ميخوام صدای بارون تو لحظه جوون بگيره
شايد دلای خسته با اين آروم بگيره
ميخوام دوباره گم شم تو فکر با توبودن
چه رويای قشنگی رويای با توبودن

من از یک درد بی درمون تو از اعجاز می گوئی
من از کنج قفس اما تو از پرواز می گوئی
من از یک چهار دیواری محدود و کسالت بار
تو اما ازیک فضای ساده و دلباز می گوئی
من از یک بغض مانده در گلوی خویش می گویم
تو اما از طنین دلکش آواز می گوئی
من از یک موسیقی جانگاه شیون با تو می گویم
تو با من از صدای رو ح بخش ساز می گوئی
من از پایان یک عمر سراسر درد می نالم
تو از زیبایی گلواژه ی آغاز می گوئی
************

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟
چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریبها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آنشب ای خدا
که جا مخود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... بسوی او ٬ مرا چه غم
تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان
برو بتاب زانکه من نشسته ام
به ناز روی شنه ی ستارگان


سعي كن هميشه تنها باشي
چون تنها به دنيا آمدي و تنها از دنيا خواهي رفت
هرگز به عظمت عشق نگاه نكن
چون آنقدر عظيم و بزرگ است كه هر وقت در تو آمد زندگيت را از بين خواهد برد
و اگر هم در زندگي عاشق شدي
سعي كن يكي را دوست داشته باشي با او صحبت كني با او بخندي و در غم او گريه كني

عشق زمانی است که نتوانی به چیزی جز او فکر کنی.
عشق زمانی است که دستش را در دست داری و آغاز آشنایی تان را به یاد نمیاوری.
عشق زمانی است که هر وقت خبر جالب یا غم انگیزی می شنوی به اولین کسی که دوست داری بگویی ، اوست .
عشق زمانی است که اگر شرایط فراهم نشد چند وقتی او را ببینی ، احساس بیماری و کسالت کنی .
عشق زمانی است که وسایلی را که دوست دارد بلافاصله برایش می خری، فقط چون می دانی وقتی ان را به او می دهی به تو لبخند می زند.
عشق زمانی است که تو رضایت او را به رضایت خودت ترجیح دهی.
عشق زمانی است که او لباسهای زیبایش را فقط به خاطر تو بپوشد .
عشق زمانی است که هر وقت از موضوعی نگران است ، به او ارامش دهی.
عشق زمانی است که حتی وقتی در مهمانی جای زیادی برای نشستن هست درکنار تو بنشیند.
عشق زمانی است که بعد از انکه از او جدا شدی ، دیگران را با او مقایسه کنی و همه ی انها را در مقابل او کوچک ببینی .
عشق زمانی است که " زندگی " می کنی
عشق زمانی است که به اوج می رسی


عشق چیست؟
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی سوختن و ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکسِ یار

---------------------------------------------
اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
برسنگ قبر من بنويسيد شيشه بود
تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود
چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت
عمري براي هر تيشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر
پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

به نام دوست، که دیوانه اوست
روزگار بر خلاف آرزوهایم گذشت
آخرین دیدار تو اولین غم من است
موج نگاه تو غرور مرا شکست
افسوس که خاطرات در قلب می پوسد
کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید
اگه مطلبی جالبی دارید برای من ارسال کنید
E.mali:dubai_ir_20@yahoo.com
ارسال کنید
مثل همیشه
ممنون
سرنوشت
من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازيه موجها قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيسه موجها
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غصههاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي
رفتي با قايق عشق سوي روشني فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه تو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظههاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه قَرّه دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشهاي ميمونم